تبليغاتX
ُSoltaN - داستان
عشق کثیف

درخت خشک

در جنگلی بزرگ درختان سرسبزی زندگی می کردند . در میان این درختان درختی بودبی برگ و بی گل و میوه یا بهتر بگویم خشک خشک جوری که آدم احساس میکرد با کوچک ترین نسیمی شترق!می شکند ولی این درخت کوچک ما این باد ها و طوفان ها را تحمل می کند .
یک پیرمردی که خانه اش در این باغ بود و صاحب این باغ بود از آن مراقبت می کرد و به آن ها آب می داد.درخت های دیگر این درخت خشک را مسخره می کردند . پیرمرد با خودش می گفت که چرا باید به این درخت خشک که دو روز دیگر می شکند آب بدهم و از طرف دیگر دلش برای او می سوخت که آن را قطع کند روزی نوه های آن پیرمرد در جنگل بازی می کردند که متوجه این درخت خشک شدند یکی از آنها گفت:هی بچه ها اونجا رو.بقیه گفتند:خودمون دیدیم.و همه دویدند طرف درخت آن ها خیلی از دیدن درخت خشک ناراحت شدند یکی از آن ها گفت :فکری به سرم زد. بعد فکرش را با بچه های دیگر در میان گذاشت .پس از چند لحظه بچه ها به همراه چند میوه و چند قرقره ی نخ به طرف درخت می دویدند آن ها را زیر درخت گذاشتند و به طرف گل هایی که در باغ بود دویدند و آن ها را چیدند سپس سراغ برگ درختان دیگر رفتند درختان دیگر از این حرکت بچه ها تعجب کردند چند تا از بچه ها از درخت خشک بالا رفتند بقیه ها میوه ها و برگ ها وگل ها را به نخ گره می زدند و به آن ها می دادند تا آن ها را به درخت وصل کنند .
وقتی کارشان تمام شد از درخت پایین آمدند درخت چنان زیبا شده بود که خود بچه ها هم از کارشان تعجب می کردند ولی درخت خوشحال بود با این که می دانست که خوشحالیش بیشتر از دو روز طول نمی کشد ولی باز هم خوشحال بود.
فردای آن روز که بچه ها برای بازی دوباره به باغ می آیند و به سراغ درخت می روند تا دوباره دور آن بازی کنندولی...............
دیدند که نخ ها ناپدید شدند و جای آن شاخه ها و ساقه های زیبایی به وجود آمده است بچه ها تعجب کردند رفتند جلو.آن ها باور کردند که درخت دوباره سبز شده است .آن ها دور درخت بازی کردند آن ها و درخت خوشحال بودند. پس از آن روز پیرمرد هم به این درخت آب می داد چون او هم باور کرده بود که درخت دوباره سبز شده است .


خب اگر بعد از خوندن این متن بگین چرت و پرت من بهتون حق نمی دم مگه شما از یک بچه ی شیش ساله چه انتظاری دارید ؟
بله من یک بچه ی شیش ساله بودم که این داستان رو از شیکمم در آورد و وقتی به کلاس اول رفتم در تابستان سال هشتاد مامانم پی برد که من برای اولین بار یه داستان از شکمم در آوردم .


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


من عاشق آدم‌های پولدارم

 

کنش‌محوری داستان کوتاه و رمان و اتکای بیش از حد آن‌ها به حادثه و جذابیت‌های طرح‌های پر پیچ و خم همواره این خطر را ایجاد می‌کند که داستان با برچسب «سرگرم‌کننده» شناخته شود و تا حد بعضی از داستان‌های بی‌مایه‌ی پلیسی تنزل پیدا کند که جز ایجاد تفنن برای خواننده از طریق تحریک و سپس ارضای حس کنجکاوی او هنری ندارند. البته سرگرم‌کنندگی برای یک داستان نه تنها صفت نکوهیده‌ای نیست که مهم‌ترین حلقه‌ی واصل ارتباط   بین خواننده و متن است اما نباید از نظر دور داشت که سرگرم‌کنندگی صرف، از غنای داستان می‌کاهد. همه‌ی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه برجسته‌ی تاریخ ادبیات، علاوه بر جذابیت‌های طرح، عنصر محوری دیگری نیز داشته‌اند که همان «درونمایه»‌ی داستان است؛ درونمایه‌ای که خواننده‌ی دقیق و نکته‌بین را به چیزی ورای لایه‌ی ظاهری داستان پیوند می‌دهد و او را به فکر وامی‌دارد و در نهایت ـ در بهترین حالت ممکن ـ دریچه‌های تازه‌ای از معنا به روی او می‌گشاید. کسانی که سیر داستان‌نویسی «سیامک گلشیری» را دنبال کرده‌اند، تصدیق خواهند کرد که او چندان اهل تکنیک‌های خاصی مثل انتخاب زاویه‌دیدهای نامتعارف و نو، طرح‌های لابیرنتی، بازی‌های زبانی، فضاسازی‌های عجیب و غریب و ... نیست و در عوض سعی می‌کند با انتخاب ماجراهای پرکشش و کنش رئال و پرداخت آن‌ها خلا عناصر دیگر را در داستان‌های‌اش پر کند. این نکته با قوت تمام در اکثر داستان‌های کوتاه پیشین او ـ در مجموعه‌ها‌ی «از عشق و مرگ»، «همسران» و ...  ـ و نیز رمان‌های‌اش از جمله «شب طولانی» و «مهمانی تلخ» ـ با آن صحنه‌ی نفس‌گیر و فراموش‌ناشدنی تعقیب و گریز در انتهای رمان ـ به چشم می‌آید. مجموعه‌داستان «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نوعی ادامه‌ی منطقی روند داستان‌نویسی «سیامک گلشیری»‌ است. ده داستان کوتاه که نظیر اغلب شخصیت‌ها و صحنه‌های آن‌ها را پیش از این در کارهای نویسنده‌شان شاهد بوده‌ایم. بنا به آن‌چه گفته شد، داستان‌های این مجموعه را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد؛ اول داستان‌هایی که صرفاً به حادثه تکیه دارند (البته حادثه به معنای تعلیق داستانی نه به معنای متداول آن) و در سطح باقی می‌مانند، و دوم داستان‌هایی که به واسطه‌ی پرداخت هنرمندانه‌ی درونمایه‌های‌شان اسیر سطح نمی‌شوند و با لایه‌های معنایی به عمق می‌رسند. داستان‌های دسته‌ی اول ارزش چندانی ندارند و مشابه آن‌ها را هم در مجموعه‌های پیشین نویسنده و هم در نوشته‌های نویسندگان دیگر خوانده‌ایم. اوج هنر سیامک گلشیری در داستان‌های دسته‌ی دوم است و با تعمق در این داستان‌ها و با توجه به این‌که درونمایه‌ها معمولاً در تار و پود داستان‌ها نهفته‌اند و امکان پرداخت مطلوب آن‌ها به‌صورت تصنعی وجود ندارد، می‌توان رگه‌های پخته‌گی و اوج‌گیری یک نویسنده را در آن‌ها مشاهده کرد. از داستان‌های دسته‌ی اول، دو داستان «همه‌اش پنج دقیقه فرقشه» و «پارک چیتگر» را مثال می‌زنم. در اولی چند زورگیر شخصیت داستان را به مکان خلوتی می‌برند و با ربودن پول‌ و اشیای قیمتی او، در بیابان رهای‌اش می‌کنند. روایت داستان بیشتر شبیه گزارش است تا یک داستان هنری؛ گزارشی که شبیه آن‌ را نه یک بار که ده‌ها بار در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها خوانده‌ایم و یا از زبان این و آن شنیده‌ایم. در داستان «پارک چیتگر» هم دعوای یک زن و مرد جوان به سقوط دختر در دره و مرگ او ختم می‌شود، بدون این‌که داستان قدمی فراتر از «حادثه»‌اش بگذارد. اما از داستان‌های گروه دوم، دو داستان «لیلیوم‌های زرد» و «کاش همونجا دور زده بودیم» را انتخاب کرده‌ام. درونمایه‌ی داستان اول نقش مهم فرزند در پایداری زندگی زناشویی‌ست؛ شاید در نگاه اول این موضوع باعث تعجب شود اما با بررسی دقیق‌تر کلید‌های داستان متوجه پرداخت هنرمندانه‌ی این مضمون که به ساده‌گی می‌توانست داستان را در ورطه‌ی یک شعار مضحک بغلتاند، می‌شویم. نویسنده هرگز مستقیماً اشاره‌ای به درونمایه‌ی داستان نمی‌کند اما سیر منطقی داستان به گونه‌ای است که خواننده‌ی نکته‌بین را به سمت این مضمون سوق می‌دهد. زن و مرد جوانی در آخرین روز پاییز به‌طور اتفاقی یک تلفن همراه پیدا می‌کنند و تصمیم می‌گیرند آن‌را به صاحب‌اش برگردانند. تلفن همراه برای سیمین، همسر بهنام نفیسی (نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه) است. سیمین و بهنام بعد از تماس ژاله و ساسان (زن و مردی که تلفن را یافته‌اند)، برای گرفتن آن راهی منزل آن‌ها می‌شوند و با اصرار زن و مرد تصمیم می‌گیرند وارد خانه‌ شوند و چند دقیقه‌ای را با آن‌ها بگذرانند. شب یلداست و سیمین و بهنام پیش از آن‌که متوجه گم‌ شدن موبایل شده باشند و برای گرفتن‌اش بروند، در خانه‌ی خود نشسته‌اند و سیمین از بهنام می‌خواهد که پیش از آن‌که به رسم این شب، به خوردن انار و آجیل و چیزهای دیگری که روی میز چیده‌اند مشغول شوند، هر یک آرزویی بکنند. آرزوی سیمین این است که سال آینده در همین موقع در خانه‌ای باشند که برای خودشان باشد و مهم‌تر از آن: «بدم نمی‌آد تا سال دیگه یه بچه هم داشته باشیم. یه پسر... یا یه دختر. فرقی نمی‌کنه. هر چی می‌خواد باشه. فقط دلم می‌خواد یه بچه داشته باشیم». («من عاشق آدم‌های پولدارم»، ص ۱۱). باری، فضای سرد و بی‌روح خانه‌ی ساسان و ژاله از همان ابتدا و به رغم آن‌که آن‌ها تلاش می‌کنند روابط خود را گرم نشان دهند برای خواننده قابل لمس است. دیری نمی‌گذرد که نقابی که ساسان و به‌خصوص ژاله بر چهره دارند کنار می‌رود و اختلاف شدید آن‌ها مشخص می‌شود. اختلافی که در صفحات انتهایی داستان می‌فهمیم دلیل‌اش بچه‌دار نشدن آن‌ها و عدم تمایل ساسان برای پیگیری و حل این مشکل است. این مشکل ژاله را تا مرز جنون پیش برده و زندگی آن‌ها را در آستانه‌ی فروپاشی قرار داده است. در انتهای داستان کار به دعوای شدید زن و مرد درباره‌ی این موضوع می‌کشد و مهمان‌ها با دلخوری خانه‌ی آن‌ها را ترک می‌کنند اما گویی چیزی در درون آن‌ها عوض شده. همان شب سیمین خواب ماجرایی را می‌بیند که در ابتدای آشنایی‌شان اتفاق افتاده است. آن‌ها در کوهستانی هستند که تاریک است و کسی غیر از آن‌ها آن‌جا نیست. کلیدهای داستان بسیار زیبا و ماهرانه کنار هم چیده شده‌اند. آروزی سیمین برای بچه‌دار شدن در ابتدای داستان، اختلاف عمیق ژاله و ساسان به‌خاطر نداشتن بچه، فیلمی که بهنام مشغول دیدن آن است با نام «مسیر غلط»، و آن خواب سیمین که با تفسیرهای فرویدی، بیانگر تنهایی و ترس اوست همه و همه خواننده را به این سمت سوق می‌دهد که آینده‌ی بهنام و سیمین در صورت بچه‌دار نشدن را در سرنوشت ژاله و ساسان ببیند. موضوعی که انگار خود آن‌ها هم متوجه‌اش شده‌اند. اما بهترین داستان این مجموعه به عقیده‌ی من داستان «کاش همونجا دور زده بودیم» است. نویسنده در ابتدای این داستان نوشته است: «به یاد جان‌باخته‌گان حادثه‌ی سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی»؛ درونمایه‌ی داستان هم ارتباط مستقیمی با این حادثه‌ی دلخراش دارد. طرح   داستان بسیار ساده است: زن و مرد جوانی فرزندشان سرما خورده و همین سرماخورده‌گی ساده، هر دو به‌خصوص زن را بسیار آشفته کرده است. زن در کمال فداکاری و نگرانی تیمارداری فرزندش را می‌کند، تب‌اش را اندازه می‌گیرد، برای‌اش آبمیوه می‌برد و همه‌ی دغدغه‌اش اوست. داستان در روز سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی اتفاق می‌افتد و زن و مرد از طریق اخبار در جریان این حادثه قرار گرفته‌اند. جز همین یکی دو اشاره‌ی ساده به حادثه، داستان وابسته‌گی ظاهری دیگری با آن ندارد اما جملات پایانی داستان، کلید فهم درونمایه‌ی آن است: «زن داشت به پسربچه نگاه می‌کرد. آهسته گفت: کاش همیشه همین‌قدر می‌موند. کاش می‌تونستم همیشه پیش خودم نگهش دارم». همدردی با مادرانی که با خون دل و رنج فرزندان‌شان را بزرگ کرده‌اند و حالا دست‌رنج‌شان این‌گونه به یغما رفته است، می‌توانست داستان را در دام سانتی‌مانتالیسم بیاندازد اما نویسنده بسیارهوشمندانه این موضوع را در زیرلایه‌ی داستان نهفته است و قوت داستان هم همین‌جاست. داستانی که در نهایت خونسردی و با روایت موضوعی ساده، درونمایه‌ای بس تاثربرانگیز را پرورانده است.

دو داستان «به نظر من که هیچ‌جای دنیا لاهیجان نمی‌شه» و «من عاشق آدم‌های پولدارم» هم از داستان‌های خوب مجموعه‌داستان جدید سیامک گلشیری است. به عقیده‌ی من او برای ماندگارشدن باید داستان‌های بیش‌تری نظیر داستان‌های گروه دوم که به آن‌ها اشاره شد، بنویسد. آخرین داستان مجموعه‌ی «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نام «گرگ خون‌آشام» درواقع بازنویسی اولین داستان اولین کتاب سیامک گلشیری با نام «از عشق و مرگ» (۱۳۷۷) است. این‌که نویسنده‌ی بعد از ده سال روایت تازه‌ای از داستان‌اش ارائه می‌دهد نشانه‌ی این است که تلاشی مداوم برای بهترشدن و بهتر نوشتن دارد. تلاشی که مطمئناً ادبیات داستانی ایران را به آینده‌ی نویسنده‌ای با پنج مجموعه‌داستان و چهار رمان که هنوز در جوانی به سر می‌برد، امیدوار می‌کند.

سیامک گلشیری را اغلب با ریموند کارور مقایسه کرده‌اند، در حالی که به عقیده‌ی من او بیش از کارور متاثر از ارنست همینگ‌وی است و رد سبک ویژه‌ی این نابغه‌ی ادبیات امریکا را در اکثر داستان‌های او می‌توان دید. در داستان‌های کاروی ما با برشی ساده و عادی از زندگی رو به روئیم که در آن معمولاً به جای اتفاق با انتظار فاجعه و حس قریب‌الوقوع بودن آن مواجه‌ایم، اما در بسیاری از داستان‌های سیامک گلشیری ما با خود فاجعه مواجهیم؛ فاجعه‌ای که گاهی حتا انتظارش را هم نکشیده‌ایم : مثل دعوای تند زن و مرد داستان «لیلیوم‌های زرد»، مرگ لاله در داستان «پارک چیتگر» و خودکشی کاراکتر داستان «جناب نویسنده» در همین مجموعه «من عاشق آدم‌های پولدارم». با این‌که سوژه‌های گلشیری ـ به‌ویژه با توجهی که به روابط زوج‌ها نشان می‌دهد ـ بی‌شباهت به سوژه‌های کاروری نیست اما ریتم تند داستان‌ها، کاهش توصیف تا کم‌ترین حد ممکن و جای‌گزین کردن کنش به جای آن، استفاده‌ی فراوان از دیالوگ برای شخصیت‌پردازی و جلوبردن داستان، تصویرسازی‌های سینمایی و ... همه و همه ویژگی‌هایی‌ست که سبک داستان‌نویسی سیامک گلشیری را به شیوه‌ی ارنست همینگ‌وی نزدیک می‌کند.

 


سنگ تراش :
روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمند تر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر ازآنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان، مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم.
در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم مي كردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.


مزدا 323 [ داستان زیبا و عبرت آمیز ]

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ


داستان یک عشق که خیلی غم انگیزه من وقتی خودم این داستان رو خوندم مثل ابر بهار گریه کردم.


یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود
.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم
.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم
.
واسم با ديگران متفاوت بود
.
عاشقش شدم
.
عشق اولم بود
.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم
.
چه جوری نشون بدم

که دوستش دارم.
روز ها گذشت
.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم

که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد
!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود
.
همين جور عاشقش موندم
...
يه روز اومد گفت
:
"
اين دوستمه اسمش سعيد هست
."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد
.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم
:
"
خوشبختم
."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود
.
اون لبخند از ته دل نبود
.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند
.
که باز هم ناراحت نشه
!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت
:
"
با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟
"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬

لبخند زدم و گفتم:
"
بله که می تونی
."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه
...
چندين ماه گذشت
...
يه روز بهم زنگ زد و گفت
:
"
پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟
"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه
.
منگ شده بودم
.
يهو ديدم داره ميگه
:
"...
کوشي؟ الوووووو...." گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر
."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر
!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده
."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم
.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم
.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم
.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد
.
خودش بود. بازم سر ساعت
!
در رو باز کردم
.
به چشماش زل زدم
.
هنوزم عاشقش بودم. ولی
...
گفت
:
"
يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت
."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم
.
همه چيز واسم مثل جهنم بود
.
نمی تونستم تحمل کنم
.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم
.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم
.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم
.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم
.
چقدر زيبا شده بود
.
اومد جلو و بهم گفت
:
"
خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره
."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم
:
"
نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره
!"
گونش رو بوسيدم و گفتم
:
"
خداحافظ
!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم
!...


سلام دوستان امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد این داستان واقعی میباشد و داستان عشق خودمه که البته خلاصش کردم.

آره این قضیه مربوط میشه به دورانه بچگی من داستان این بود که یکی از اعضای فامیل که سن و سال زیادی هم نداشت عاشق من بود منم به این دوست داشتن توجه چندانی نداشتم وهمینطور گذشت تا این که از خواهرم گرفته تا بقییه فامیل همیشه به من گوشتزد میکردن که این دوست داره ولی من بازهم توجهی نکردم تا این که با یک دختر به اسم ...رفیق شدم اون خیلی خوشکل بود و منو خیلی دوست داشت منم که تو اون دوره تازه به دبیرستان رفته بودم وتمامه فکر و ذکرم شده بود این دختره به خاطره اون حتی مدرسه رو هم میپیچوندم اون قدر گرفتارش شده بودم که حتی میخواستم به پدر و مادرم بگم برن خواستگاریش اما مدتی که گذشت و من متوجه شدم که رفتارش با من خیلی بد شده امارش رو گرفتم باورم نمیشود کسی که با تمامه وجود میپرستیدمش حالا با کسه دیگه ای رفیق شده بود من باور نکردم یه نامه بهش نوشتم جریان رو بهش گفتم دیدم اره قضیه صحت داره داغون شدم 1هفته مدرسه نرفتم باورش برام سخت بود گریه کردم رنج کشیدم بلاخره با خودم کنار اومدم و کم کم متوجه شدم که عشقای این دوره همه از دم پر از نارفیقی و بی معرفتی و هر چی که فکرش رو بکنی شده کم کم با رفت و امدهایی که پیش اومد به همون فامیلمون علاقه مند شدم ولی منه احمق قدرت اینو نداشتم که بهش بگم دوست دارم گذشت و گذشت منم هر بار سعی میکردم بهش بگم یه ماجرایی پیش می امد که مانع از این کار می شد خیلی با خودم کلنجار رفتم بلاخره تصمیم گرفتم بگم که خیلی دوستش دارم ناگفته نماند که اونا محل سکونتشون رو عوض کردن و جایی اومدن که زیاد از خونه ی ما دور نبود.یه روز من و اون با خواهرم رفتیم بیرون تصمیم گرفتم بهش بگم و دستش رو گرفتم در همون حین که با هم قدم میزدیم بهش گفتم اونم گفت که منو میخواد کذشت من درسمم تموم شده بود ولی کمتر میدیدمش و این قضیه شدیدن عذابم میداد من واقعا دوستش داشتم کمی گذشت و متوجه شدم با یه پسره رفیق شده بازم شکستم با خودم گفتم خدا من چقدر بد بختم من از دوست داشتن که براش کم نذاشتم بعد نشستم با خودم گفتم مشکل من چیه دیدم اره حق داره اون سنش از من کمتره و من کلی بدم نه قیافه درستی نه تیپی ...گذشت و باز دیدمش با طرف قهر کرده بود دوباره با هم اشتی کردیم و قول داد که دیگه از این کارا نکنه بازم گذشت اومد با خاانوادش خونمون دیدم اصلا تحویل نمیگیره و اخم کرده به من هر چی بهش گفتم چیزی شده چیزی نگفت منم کمی شک کردم امارشو که گرفتم فهمیدم اره بازم با کسی دیگست با پسر همسایه خودشون دیگه سعی کردم از یاد ببرمش با این که برام دشوار بود امه خودش به من گفت اون نامزد داره بیا خودت بپرس ازش منم که رو این حدرکت ها حساسم با خودم قرار گذشتم که دیگه نبینمش و حتی اون رو فامیل خودم خطاب نکنم اما دیدم نه طاقت ندارم من دیونش بودم الان که این داستان رو مینویسم دارم مثل ابر بهار گریه میکنم اره داستانه ما هم اینجوری بود ولی با همه این وجود عشقت همیشه تو این سینمه عزیزم دوست دارم هر وقت هم مشکلی داشتی کافیه یه زنگ به من بزنی ای کاش تو هم دوستم داشتی.....ولی هنوزم وقتی تو چشام نگاه میکنه دست و پام می لرزه واشک تو چشمام جمع میشه...ولی تصمیم گرفتم دیگه با هیچ دختری رفاقت نکنم...عزیزم به خدا تا اخره عمر تو قلبه شکستمی و هیچ کس جز تو تو قلبم جا نداره و منمو بی کسی هام.

 


اینم خاطرات یک دختر که برام ایمیل کرده بود

سلامی در یکی از روزهای بد و تلخ
امروز بایه پست نسبتا بد اومدم اول از اینکه وبلاگم تا این حد مورد لطف بیش اندازه شما شده و یه جورایی احساس راحتی میکنید واقا مرسی دیروز یه میل داشتم که دختری خواسته بود سرگذشتشو براتون بزارم نمیدونم کاره خوبی هست یا نه ولی از اونجایی که این دختر خانوم ازم خواهش کرده بودن منم موافقت کردم چون قسمت دست نوشتهام رو فقط درمورد خودم و خاطرات ایام هفته مینویسم حالا اینم جالب بود که قسمتی هم باشه که شما دوستان خاطرات و سرنوشت های خودتونو بنویسید تا دیگران هم بخونند و حالا چه خوب چه بد در موردش فکر کنند حالا زیاد حرف نمیزنم بریم ایمیل این دختر خانومو بخونیم کلا هرچی نوشتنو براتون میزارم تا بعدا نگن که کم بود یا زیاد شما دوستان هم میتونید تو قسمت کامنت در پاین این پست نظرات یا خاطرات خودتونو بنویسید قبلا تو کامپیوترتون بنویسید بعد در اینجا در قسمت کامنت بزارید از شکلکها هم میتونید استفاده کنید

با سلام اقای قنبری خوشحالم که با وب شما اشنا شدم یکی از دوستهام بهم معرفی کرده بوددر هر صورت خوشحالم که تونستم وبلاگتونو ببینم خاطرات شمارو هم هر موقع که مینویسید میخونم خیلی جالب هستند نمیدونم درخواستی از شما داشتم میخواستم بگم نمیدون میخندید یا فوش میدید یا براتون مهم هست یا نه ولی از اونجایی که احساس کردم یه پسر با احساسی هستید و از ته دل یه احساسی نسبت به شما داشتم گفتم بهتون بگم که سرگذشت منم تو سایتتون بذارید چون میخوام هم سنهای من از سرگذشتم عبرت بگیرند ازتون خیلی ممنون میشم که به خاطرات من هم گوش کنید و وقت بذارید شما هم به عنوان یه دوست یا یک خواهر به حرفام گوش کنید ممنون میشم

بارها به اين نكته فكر كرده ام، فراری، دختر فراری، چرا و چگونه؟ چه عواملی باعث می شود كه يك دختر فراری شود، برای چه؟
زمانی كه خانه پدرم بودم، بارها مطالب روزنامه ها و مجلات رامی خواندم كه نوشته بودند، فراری، دختر فراری اين ور رفت، دختر فراری آن ور رفت، دختر فراری فلان كار را كرد و... و هميشه به اين مطلب فكر می كردم كه چرا آنان فراری شده اند.البته تا حدی هم در رابطه با آن تحقيق كردم و متوجه شدم بيشتر آنها به خاطر مسائل خانوادگی از خانه گريزان می شوند.



هنگامی كه در محله ما مشخص شد، يكی از دوستانم به نام «زهره» به خاطر دعوای پدر و مادرش از خانه گريزان شده و لقب دختر فراری گرفته است، خدا را شكر می كردم به خاطر موقعيت اجتماعی ام، اما هيچگاه نمی توانستم، روزی خود را يك دختر فراری ببينم، آری من فراری ام، اما چرا؟ می خواهم برايتان از سرگذشت شومم بنويسم، سرگذشتی كه از مرگ مادرم آغاز شد.
من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، سه سال پيش يعنی زمانی كه 15 سال بيشتر نداشتم، مادرم بر اثر بيماری سرطان درگذشت و مرا تنها گذاشت، من ماندم، يك خانه بزرگ و يك پدر. ديگر همه چيز من، پدرم شده بود، انيس من، مونس و همدم من. ديگر شب و روز من با پدرم صرف می شد و او هم انصافا تمام و كمال وقت خود را صرف من می كرد تا مشكلی عاطفی برايم پيش نيايد.
پدرم فروشگاه لوستر فروشی داشت و تقريبا كسب و كار او خوب بود، يك آپارتمان بزرگ در خيابان زعفرانيه تهران داشتيم و يك ماشين مدل بالا... اما افسوس كه مادرم خيلی زود ما را تنها گذاشته و غم عجيبی در دلمان به وجود آورد. داشتم برايتان می نوشتم، همه چيز خوب پيش می رفت، تا اين كه پدرم تصميم به ازدواج گرفت، يعنی من بايد صاحب نامادری می شدم،

نامادری كه نمی دانستم كی و چی هست؟ اما پدرم خيلی از او تعريف می كرد، به هر حال با رضايت خانواده پدری، ازدواج او با مينا، يك زن 36 ساله كه صاحب پسری 16 ساله، يعنی همسن و سال من بود صورت گرفت. حميد پسر مينا، در اصفهان زندگی می كرد، يعنی در همان جايی كه به دنيا آمده بود و پدرش از مادرش جداشده و به خارج از كشور رفته بود. مغازه ای از پدر حميد برای او مانده بود و او در آنجا كار می كرد. مينا هم در اصفهان زندگی می كرد و گهگاهی برای مغازه خودشان كه يك لوكس فروشی بود، به تهران می آمد و لوازم تزئينی تهيه می كرد.

در يكی از همان آمد و رفت ها بود كه به مغازه پدرم رفت و آنجا باب آشنايی آنها باز شد و پس از چندی تصميم به ازدواج گرفتند. اما گويا حميد راضی نبود و می گفت: مادرم نبايد ازدواج كند و كسب و كارمان را در اصفهان به امان خدا ول كند و به تهران برود. اما مينا هم برای خودش عقايدی داشت، او می خواست، در يك خانه بزرگ و لوكس زندگی كند و پس از مدتها ماشينی مدل بالا زيرپايش باشد، خب پدر همه اينها را داشت پس ديگر درنگ جايز نبود.
پيش از ازدواج، پدر مرا با خود به رستوران برد تا در آنجا با مينا آشنا شوم، مينا هم با رويی گشاده از من پذيرايی كرد و پشت سر هم «دخترم، دخترم» می گفت كه دروغ نگويم، مهر او بر دل من نشست و من هم تصميم گرفتم او را مادر صدا بزنم. دو ماهی از ازدواج پدر و زندگی مينا در خانه ی ما نمی گذشت كه متوجه حركات مشكوك مينا شدم، تلفن های مشكوك به اين ور و آن ور و...
خيلی دوست داشتم. سر از كار او درآورم. در همين زمان بود كه حميد هم از اصفهان چند روزی به خانه ما آمد. حميد پسر خوب و مودبی بود و در حرفهايش مشخص بود كه از ازدواج مادرش به هيچ عنوان راضی نبوده است. حميد می گفت: «مادرم، باعث شد كه زندگی ما متلاشی شود، او حركات مشكوكی انجام می داد و دائما پدرم با او دعوا می كرد، تا اين كه آخر، پدرم طلاق او را داد و يك مغازه برای من گذاشت و به خارج از كشور رفت. از آن روز به بعد من به همراه مادرم تنها زندگی كردم، اما، امان از دست مادرم كه به هيچ عنوان دوست ندارم او را مادر صدا بزنم، حال او می خواهد زندگی پدرت را بپاشد، او زن مورد اطمينانی نيست، خيلی بايد مراقب خودتان باشيد.»
به فكر فرو رفتم، آخر چه طور می شود يك پسر چنين با مادرش رفتار كند، مگر مينا چه كار می كند. حميد ادامه داد: مينا، مادر من است اما مشكل اخلاقی دارد.
به خودم گفتم: آخر چه طور چنين چيزی امكان دارد؟ مگر می شود؟ اگر اين طور بود، پدرم حتما می فهميد. كه حميد ادامه داد: به چه چيزی فكر می كنی، به اين كه لابد پدرت نفهميده! معلوم است، نمی فهمه، چون مينا ماری است خوش خط و خال. او آمده برای تصاحب ثروت پدرت.
به هر حال حميد رفت و روزها به همين منوال می گذشت و شك من به مينا بيشتر و بيشتر می شد. يك شب از نبود مينا، نهايت فرصت را بردم و به پدرم گفتم: مينا برای تصاحب ثروتت آمده، او تو را دوست ندارد و زمانی كه تو در خانه نيستی، من شاهد تلفن های مشكوك او هستم، او با آدم های مشكوك در رابطه است. پدر چرا نمی فهمی؟ اما پدرم به جای اين كه به حرف های من اعتماد كند، در كمال بی رحمی سر من داد زد و شروع به ناسزا گفتن كرد: «دختره ابله، تو نمی فهمی، تو شعور نداری، تو به مينا حسادت می كنی، آيا او تا به حال از گل بالاتر به تو گفته؟»
واقعا هم اين طور بود، او با من واقعا مهربان بود، اما گويا پس از بازگشت او به خانه، پدرم گفته های مرا درباره مينا با او در ميان گذاشت و از فردا بود كه مينا عوض شد. صبح زود كه می خواستم به مدرسه بروم، گفت: زری خانم خودم شما را می رسانم، متوجه شدم كه صبح سوار ماشين پسرها می شوی و آن ها تو را به مدرسه می رسانند، گرچه به پدرت هم گفتم.


خدای من او چه می گويد؟ من و اين كارها؟ خلاصه روزها به همين منوال می گذشت تا اين كه يك روز او مرا كشيد كنار و گفت: زری خانم، لطف كن، دوستان پسرت وقتی زنگ می زنند، گوشی را خودت بردار، نه من كه بعد گوشی را قطع كنند، البته اين را هم به پدرت گفتم...
ديگر كاملا مشخص بود كه مينا با من چپ افتاده و كاری ديگر نمی شد كرد. مشخص بود كه او كاملا بر روی فكر و ذكر پدرم، تسلط پيداكرده. نمی دانم چه طور می شد، نظر پدر را در رابطه با خودم عوض كنم.
يادم می آيد يك روز چنان به خاطر گفته های مينا از دست من شاكی بود كه با كمربند به جانم افتاد و گفت: «چشم و دلم روشن، حالا پسرها می آيند، زنگ خانه را می زنند و تو را می خواهند»!؟
- نه بابا، اين حرفها چيه، دروغ می گه...
ـ خفه شو، ببند اون دهنتو... ديگه نمی خوام چيزی بشنوم.
باز هم روزها و شب ها می گذشت تا اين كه دوباره حميد برای ديدن مادرش به خانه ما آمد. پدر و مادر شب به مهمانی رفتند و من و حميد در خانه تنها مانديم. از هر دری صحبت كرديم و گفتيم، درس، كار، دنيای موزيك و سينما و...
صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم حميد دم در ايستاده و مينا به او ناسزا می گويد: احمق، اين دختره عوضی است، تو چرا حرفش را گوش كردی...
ـ مادر معلوم است كه چی می گی؟ چرا مزخرف حرف می زنی؟
و در خانه را محكم بست و رفت.
شب كه پدرم به خانه آمد، يك راست به سراغ من می آمد و دوباره همان آش و همان كاسه. ديگر نمی توانستم. اين وضع را تحمل كنم. زندگی برايم تيره و تار شده بود و من ديگر تحمل اين همه سختی را نداشتم. تصميم گرفتم از خانه بروم. كيف و وسايلم را جمع كردم و از خانه بيرون زدم.
كجا بايد می رفتم؟ كجا؟ا نمی دانستم، ابتدا به خانه يكی از دوستانم رفتم و جريان را برای او گفتم، اما او گفت: زری، تنها دو سه روز می توانی اين جا بمانی، چون به دروغ بايد به پدر و مادرم بگويم كه والدينت به مسافرت رفته اند و گر نه، شك می كنند. دو سه روز به همين شكل گذشت و سپس به خانه دوست ديگرم رفتم، دو سه روز هم آنجا بودم، ديگر هيچ راهی برايم نمانده بود، به ياد نوشته های جرايدی افتادم كه نوشته بودند معمولا دختران فراری در پارك ها زندگی می كنند، پس به ناچار به پاركی رفتم در مركز شهر...

شانس آوردم كه تابستان بود و جا برای خوابيدن در پارك بود. شب اول را با ترس و لرز در آنجا گذراندم و خدا خدا می كردم كه اتفاقی برايم نيفتد. شب اول هيچ اتفاقی برايم نيفتاد چرا كه سعی كردم خودم را از چشم نگهبان آن پارك بزرگ و افراد مشكوك مثل خودم پنهان كنم. روز دوم بی هدف در خيابان ها راه می رفتم، ديدم پسری با ماشين جلوی پايم ترمز كرده، پول زيادی همراهم نبود. گرسنه بودم، خسته بودم، ناتوان بودم، اصلا متوجه نشدم كه چطور شد، سوار ماشينش شدم و به همراه او رفتم.

اسمش كيومرث بود، به من گفت از خانه فرار كردی؟ پرسيدم: از كجا اين قدر مطمئنی؟ گفت: من شيطون هايی مثل تورو خيلی خوب می شناسم، از قيافت معلومه ديشب رو در پارك يا جای ديگری گذراندی، خستگی از چشمات می باره. تعجب كرده بودم و خيلی جدی به او گفتم: «آره تو درست می گويی، من فراری ام، يك نامادری احمق و يك پدر نادان مرا به اين روز انداختند، حالا كه چی؟»
ـ حالا كه هيچی، دختر عجيب و غريب، می خوام به تو كمك كنم، اگر اعتماد كنی، می توانی به خانه ما بيايی.
- خانه شما؟ مگر پدر و مادرت چيزی نمی گويند؟
- نه بيا، مشكل ندارد، آنها حاضرند به دختری معصوم مثل تو كمك كنند.
به خانه آنها رفتيم، اما خبری از پدر و مادرش نبود، كيومرث گفت: به تو دروغ گفتم، خواستم تو را به اين جا بكشانم، اگر می گفتم پدر و مادرم خانه هستند تو نمی آمدی، اما خيالت راحت باشد، من پسری نيستم كه مشكلی برای تو درست كنم، خيالت راحت باشد. و به واقع هم همين طور بود چهار روز در خانه آنها بودم و مشكلی برای من به وجود نيامد، در آن مدت فهميدم كه او بچه گرگان و از يك خانواده پولدار است و پس از قبولی در دانشگاه به تهران آمده و پدرش برای او يك خانه كرايه كرده است.
بگذريم. دو هفته از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود. كيومرث فصل تعطيلات دانشگاهی اش بود، اما پس از آشنايی با من تصميم گرفت كه در تهران بماند.15 روز بعد از حضور من گذشته بود و من ديگر عاشق كيومرث شده بودم. شب ها به رستوران می رفتيم و برايم خريد می كرد. و پس از مدتی سرانجام اتفاقی كه نبايد می افتاد، افتاد و من...
سه ماه از حضور من در خانه كيومرث گذشته بود و ما با هم زندگی می كرديم تا اين كه ديدم، او يك روز با يك دختر ديگر به خانه آمد. او هم مثل من فراری بود. اما بسيار بی پروا و گستاخ و مشخص بود كه سال هاست فراری است. كيومرث به من گفت: «زری جان، ديگر به اندازه از تو نگهداری كردم، مهمانی بس است، اگر جای ديگری سراغ داری بروی برو.»


به همين راحتی، مرا فروخت، مرا كه به او دل بسته بودم و حتی بارها صحبت از ازدواج به ميان آمده بود، اما همه حرف بود و خيال باطل. من هم وسايلم را جمع كردم و رفتم. حال از آن روزها نزديك يك سال می گذرد و من ديگر نمی دانم كی هستم، هر روز و هر شب يكجا بودم، يك روز خانه اين بودم، يك روز خانه آن، يك روز اجير فلان خانه شدم و روز ديگر... و حالا ديگر من يك فراری حرفه ای و بی پروايم. فراری. من به همين راحتی لقب دختر فراری را گرفته ام. خيلی دلم می خواهد بروم پيش پدرم و انتقام خودم را از او بگيرم. خيلی دلم می خواهد بدانم آيا مينا اموال پدرم را تصاحب كرد يا نه؟ اما نمی دانم با چه رويی بروم و به آنها چه بگويم.

در اخر نمیدونم چیباید بگم شاید اگه کسی اگه دوستی اگه خواهری اگه برادری داشتم شاید زندگیم اینجوری نمیشد بخاطر یه اشتباح این سرنوشتم نمیشد دیگه نمیدونم چی کار کنم از اینکه سرنوشتمو خوندین خیلی ممنونم اگه هم دوست داشته باشید میتونید تو سایتتون بزارید چون واقا خوشحالم میکنید مرسی دستتون درد نکنه


بالهايت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: <اما من درخت نيستم. تو نمي‌تواني روي شانه‌هاي من آشيانه بسازي.>
پرنده گفت: <من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم اما گاهي پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه مي‌گيرم.>
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ‌ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: <راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟>
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: <نمي‌داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.> انسان ديگر نخنديد.
انگار ته‌ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد؛ چيزي كه نمي‌دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: <غير از تو پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند، فراموشش مي‌شود.>
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشم‌اش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن‌وقت خدا بر شانه‌هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌<يادت مي‌آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال‌هايت را كجا گذاشتي؟>
انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آن‌گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست.


کرم شب تاب
روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد? شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ? نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت? تنها كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد? بزرگ است? حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ? بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
????
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.


 

وجود تو

به آسمان که مي نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها مي افتم…
ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبي زندگي، فارغ از هر گونه غم و حسرت پرواز مي کرد. و تو چقدر ساده غافلگيرش کردي. شاهين نگاهت تيز پرواز تر از کبوتر بچه بود….
هر چه تلاش مي کنم يادم نمي آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده سبز چشمانت گره مي زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامين آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دريا آخرين نفس هايش را مي کشيد؟
به خودم مي آيم. هواي سرد از بيرون خانه به درون سرک مي کشد. آخرين باز مانده غرورم سر از دريا بيرون مي آورد و مي گويد:
نلرز! گرماي عشق در وجود توست…
مي گويم: آري وجود من از عشق گرم است.
باد آرام و ساکت مي وزد.
ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايي مي شنوم:
پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟


 

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!


گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست “. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
               های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 

زخم های عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت 
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت 
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .


استاد و شاگردانش

يک استاد جامعه شناس به همراه دانشجويانش به محله هاي فقيرنشين بالتيمور رفت تا در مورد ??? نوجوان و زندگي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را درباره تک تک اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان درباره همه آنها يک جمله را تکرار کردند : او شانسي براي موفقيت ندارد.

?? سال بعد استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويان خواست دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. ?? تن از آنها از آن محله اسباب کشي کرده يا مرده بودند. از ميان ??? نفر باقيمانده ??? نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا کرده بودند و وکيل ، پزشک و تاجرهاي معتبري شده بودند. اين جامعه شناس حيرت کرد و تصميم گرفت در اين باره تحقيقات بيشتري بکند و خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا کرده و از تک تک آنها بپرسد که دليل موفقيت شما چيست؟
و پاسخ همه يکسان بود: دليل موفقيت ما معلم ماست.

آن معلم هنوز زنده بود. استاد او را که پيرزني فرسوده ولي هنوز هوشمند و زيرک بود ، پيدا کرد تا از او فرمول معجزه گري را که از نوجوانهاي محلات فقير نشين انسانهاي شايسته و موفقي ساخته بود ، بپرسد. چشمهاي معلم پير برقي زد و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود.

او در کمال لطف و تواضع گفت: من عاشق بچه ها بودم.


دوستت دارم
 
 آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست

 اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم

 عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم/نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

 آغوش پاركينگي است كه جريمه ندارد . . . . بوسه تصادفي است كه خسارت ندارد . . . . . . . . چيه دنبالم راه افتادي؟

 كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

مي گويند ؛ چون بگذشت روزي بگذرد هرچيز با آن روز باز مي گويند ؛ خوابي هست كار زندگاني زان نبايد ياد كردن.... خاطر خود را بي سبب ناشاد كردن!

 فراموش كن آنچه را كه نمي تواني به دست بياوري و بدست آور آنچه را كه نميتواني فراموش كني

 آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني، به خاطر بياور كه زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.

 بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم/شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم/شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم كن ... بهت قول نميدم كه ميخندونمت .ولي مي تونم باهات گريه كنم ...اگه يه روز خواستي در بري ...حتماً خبرم كن ،قول نميدم كه ازت بخوام وايسي .اما مي تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي ...و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم/ از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم/ تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم/ شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

انسان با سه بوسه تكميل مي شود 1-بوسه مادر كه با آن با يه عرصه خاكي مي گذاري 2- بوسه عشق كه يك عمر با آن زندگي مي كني 3- بوسه خاك كه با آن با به عرصه ابديت مي گذاري

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 هيچوقت كسي رو كه دوست داري به خاطر غرورت از دست نده هميشه سعي كن غرورت رو به خاطر كسي كه دوست داري از دست بدي

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

 اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي كه تا به حال تجربه كرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور كه باشي قشنگي

 دنيا 3تا دوست دارم... خورشيد، ماه و تو. اولي رو براي روزم ميخوام /دومي رو واسه‌ي شبم ميخوام / ولي تو رو براي تك تك لحظه‌هاي زندگيم ميخوام تنهاي تنه

ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي كه وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟

مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

نجوم نخوندم, ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ***** فيزيك نخوندم, ولي مي دونم « هر عملي را عكس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم كه واحد اندازه گيري عشق, ژول و كالري و وات و... نيست ***** زيست شناسي نخوندم, ولي مي دونم قلب همون دله كه مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه

 مي دوني طاقت جداييو ندارم با تو من مثل صد تا بهارم مي خوام كه نري تو از كنارم ازت زياد خاطره دارم مي خوام اسمتو من نفس بذارم از تو بگم در سايه سارم هر جا بري من دوسِت مي دارم از عاشقاي اين ديارم به ياد شباي زير بارون كه خيس ميشد تموم سر و پاهامون شبا همش من خواب تو رو مي بينم بين هفت تا آسمون رو زمينم

 بنام خداي عاشقان: كاش مي شد عشق را تفسير كرد/ كاش مي شد عمر را تكثير كرد/ روي اين گردونه نا مهربان/ گرمي مهر تو را تصوير كرد

 فقط موجهاي دريا هستند كه عاشقن آره فقط اونا هستن با اينكه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن

خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه آخرين عشق يك پسر باشد

 وقتي نااميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي رو كه به صدات محتاجه وقتي دلت خواست ازغصّه بشكنه به ياد بيار كسي رو كه توي دلت يه كلبه ساخته

عشق مثل يك ساعت شني مي ماند همزمان كه قلب را پر مي كند مغز را خالي مي كند!!

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست، از روزگار است...

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه

دلي گفت: كه آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من! عقل ناليد: كجا حل شود اين مشكل من؟ مرگ خنديد: در اين خانه‌ي ويرانه‌ي من!

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

خدايا: من